ارچارام دفتر

ارچارام دفتر یمی هرگجه سنن یازارام
سینرمیازدغمی مین سری تزرن یازارم
ایندی یازسا سنه کیم سئوگی محبت ناغلین
من بو کهنه غزل شعری دونن یازارم

ارچارام دفتر یمی هرگجه سنن یازارام
سینرمیازدغمی مین سری تزرن یازارم
ایندی یازسا سنه کیم سئوگی محبت ناغلین
من بو کهنه غزل شعری دونن یازارم

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم
و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم

گینه درد و غم ا ولوب منله هم اوز گلوم
ابلیور مرغ دلیم شور یله پرواز گلوم
کهنه ایل باشه چاهتب گلدی تاز اایل یولدان
شادلیقیلا اولا بو ایل سراغاز گلوم
نیلوفرم

سال نو اغاز شد در انتظار دلبرم
همچو مجنون در قفس چون مرغ بی بال وپرم
همچو مرغی درقفس جان میدهم جانا بیا
روز و شب ذکرم بود ای جان من نیلوفرم

در نو بهاریم که اذیت کشیدم
درد فراق دیدیم و محنت کشیدم
براین خوانیم نیما رحم بی وفا
نیلوفرم که رنج فرافت کشیدم
نیلوفرم بهار من امد بهار بیا
من دریاره خود غم غریت کشیدم
![]()
دلم از فتنه این اهل ریا غمگین است
وای برمن دگر این داغ به ننگین است
دیگر از این همه پستی به خدا خسته شدم
درقفس همچوهمائی بال و پر بسته شدم
شهر من از همه صد صفتی لبریز است
نام این شهر پر از جور خف تبریز است
مر تضی دگر از این شهر زنیهار امد
هر زمان شکوه نمود وبه سردارامد

از شهر خویش عشق و محبت ندید ه ام
من می روم مهرو صداقت ندیده ام
اواره ام زشهر خودم نسیت هم نفس
یاران در این دیار حقیقت ندیده ام
مر تضی اصلانی
دردم اخر بگویم این سخن
من گدای کوی جانانم شما
گر ندید م روی ماهت وقت مرگ
این وصیت می کنم من بینوا
روی قبرم حک نمائید این سخن
کیسم من کشته عشق شما
مر تضی از هجر تو دیوانه است
می زند نامت همشه او صدا
دو دلم اول خط نام خدا بنویسمیا که رندی کنم و نام تو را بنویسم
همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا
بنویسم
ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا خود تو بگو
نام که را بنویسم
صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر
آن است من از قبله نما بنویسم
آسمان مثل تو احساس مرا درک
نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا
بنویسم
تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد
به امید دوا بنویسم
قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست
باشم که پی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی
ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم
بعد یک عمر ببین دست و دلم میلرزد
که من و تو به هم آمیزم و
ما بنویسم
من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو
را باز همین طور جدا بنویسم
شعر من با تو پر از
شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم
با
تو از حرکت دستم برکت میبارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم
از
نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم
عشق آن روز که این
لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم
شاعر: خلیل ذکاوت
میروم اما بدان یک سنگ هم خواهم شکست
آن چنان که تار و پود قلب سنگی من از هم گسست
می روم با زخمهایی مانده از یک ماه سرد
آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست
می روم اما نگویی بی وفا بودونماند
از حجم سخن ها دیگر گوشهایم خسته است
راستی:یادت بماند از گناه چشم تو
تاول غربت به روی باغ احساسم نشست
طرح ویران کردنم
اما عجیب و ساده بود
روی جلد خاطراتم دست طوفان نقش بست